هر روز که من میرم خونه میاد و در رو باز میکنه و به من میگه من میبندم . منم خوشحال از اینکه دیگه لازم نیست پیاده بشم.
اینو به آقای همسر گفته بودم . یکروز بهم گفت : اینجا قرار بود در پارکینگ رو ریموتی کنن ( من و آقای همسر میگیم بید بید ) ولی دو تا واحد قبول نکردند .. منم این رو هم به آقای همسر گفتم ..
نمیدونم چرا هر وقت با آقای همسر هستیم آقا بشیر نمیاد در رو باز کنه .. البته تعمدی در کار نباید باشه چون اصلآ اطاق آقا بشیر تو پارکینگه .. و در ورودی رو نمیتونه ببینه .
خلاصه امروز آقای همسر و دخملی زودتر رفتند پایین و ماشین رو تا دم درب پارکینگ آورده بودند . وقتی من رسیدم در رو باز کردم که یکهو آقا بشیر ظاهر شد و
و به من گفت : من درو میبندم شما بفرمایید تو و منم
مرسی .. و اون ادامه داد : این قبض تلفن قبلیها رو گذاشتم رو ماشینتون لطفآ با صاحبخونه تماس بگیرید و بعد پرداخت کنید و منم گفتم : باشه . و خداحافظی ![]()
وقتی اومدم تو ماشین اقای همسر گفت : بشیر چی گفت : منم توضیح دادم و بعد اونم گفت : خودم قبض رو دیدم و برداشتم بعدآ اینها رو میتونست به منم بگه . منم :
و بعد ادامه داد : اصلآ فکر نکنم برای کسی در رو باز یا بسته کنه ...
من که ندیدم ... پس چرا برای تو باز میکنه
.. منم با اعتماد به نفس کامل گفتم : چرا برای خیلیها باز میکنه من خودم دیدم
و اصلن هم خودم و از تک و تا ننداختم .
که باز گفت : حواست باشه باهاش دیگه حرف نزن این جماعت پر رو هستند و تو هم ماشالله به خودت همچین میرسی حالا امر بهش مشتبه نشه یکوخت ... و من : ![]()
این حرفها یعنی چی ؟؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟ آقای همسر : حالا گفتم دیگه ![]()