شنبه که رفتم دنبالش خونه مامانم باز شروع کرد گریه کردن که من نمیام خونه و میخوام اینجا بمونم و با شهرزاد کوچولو ( دختر طبقه پایینی ) بازی کنم . انقدر گریه کرد . همون حین هم مامانم بغلش کرده بود و من به زور لباس تنش میکردم . یه حالتی شده بودند هم مامانم و هم دخملی .. شدیدآ عصبی ..
دلم خیلی میسوخت اما چیکار میکردم. بالاخره از داد و بیداد های ما خانم همسایه پایینی با دخترش اومدند بالا . ترسیده بودند که دخملی چیزیش شده . دخملی رفت تو بغل خانم همسایه و اونهم بردش خونشون و باهاش صحبت کرد . مامانم هم گریه میکرد که پسر خواهرم که اونجا بود پرسید : مامانی تو چرا گریه میکنی ... منم داشتم گریه میکردم . که مامانی گفت : از دستشون خسته شدم .. همش میترسم و دلم نگرونه تا ساعت ۵ میشه که این دختر ( من) میاد دنبال دخملی . میگم باز شروع میشه . خیلی ناراحت میشه این دختر .
بعد رو به من کرد و گفت : فکر کن دختر نداری .. من بزرگش میکنم . دیگه نیا دنبالش . بزار همینجا راحت زندگی کنه .
منم میگفتم : اخه مگه میشه ؟ من مامانشم ..
خلاصه دخملی راضی شد که بریم خونمون و رفتیم .
بعدآ با خواهر بزرگم صحبت کردم . اون میگفت : مامان بهش گفته : اینها نباید از اینجا میرفتند . این بچه مال اینجاست . دلش اینجاس . خلاصه همه رو تقصیر من گذاشته بود.
هر چی فکر میکنم میبینم درسته که تا اونموقع که اونجا بودیم از نظر دخملی مشکلی نداشتیم البته اون خیلی کوچیک بود اما مشکلات زیاد دیگه ای داشتیم که همش الحمدلله حل شد .
واقعآ نمیدونم چیکار باید بکنم . خواهرم بهم میگه برو پیش روانشناس و در مورد دخملی باهاش صحبت کن . و یا حتی در مورد رفتار خودت . آخه منکه میدونم تا برم روانشناس بهم میگه ک دیگه سر مار نرو و برای تنهایی دخملی فکری کن . پس چیکار کنم.
امروز هم آقای همسر یه گریزی زد و تو لفافه بهم میخواست بفهمونه که بهتره نرم سر کار و بمونم خونه . و بهم گفت که از صبح تا ساعت ۳ که توی مهده و تو نمیدونی چیکار میکنه بعدش هم خونه مامانت و بعد به زور خونه خودمون !!
واقعآ نمیدونم چیکار کنم.