تبليغاتX
دوست داشتن -
دیروز از یکسری اخبار مطمئن شدم ... اینکه بالاخره کاسه صبر مدیر عامل ( برادر بزرگه ) لبریز شده و امتیاز یه شرکت دیگه رو به کوچیکه داده تا از اینجا بره !! تا اینجاش بد نیست اما قراره بچه های این قسمت رو هم با خودش ببره !!!

وقتی فکرشو میکنم این آدم الان که زیر مجموعه این شرکت به این بزرگی هستیم با ما چیکارا که نمیکنه حالا فکر کن بریم توی یه آپارتمان با این !!!

الان وضعیت سبزه آخه وسه یه نمایشگاه رفته و تا شنبه نیست !

وقتی از اینجا میرفتم تمام پرونده ها زیر دستم بود و حالا انگار دو روزه برگشتم ... انشالله خودش هم تو دلش افتاده باشه که منو با خودش نبره

بعدآ نوشتم :  یک همکار یداریم که حدودآ ۶۰ سالشه ... فوق العاده عاطفی و بی عقل آقای (ج)... همه چیزشو از دست د اده و مدیر عامل بخاطر کمک اوردنشون اینجا ... بعضی وقتها حرفهایی میزنه که آدمو به فکر میاندازه :

چند وقت پیش یکی از همکاران مرد اقای (ع)  کارش جایی درست شده بود و خیلی خوشحال بوده . اقای (ع) و خانم (ب) و اقای (ج) با هم داشتند صحبت میکردند که خانم (ب) میگه حالا که کارتون درست شد اقای ع باید یه شب شام مهمون کنیمون "دشت بهشت " که آقای ج میگه : نه من دشت بهشت نمیرم .... و همه میگن اونجا که خیلی خوبه ... که آقای ج میگه : فکر کنید اونور دیوار یکسری آدم اسیر و زندانی و اینور دیوار ما جوجه کباب بخوریم و قهقه خنده و شادی باشیم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:19  توسط شیرین  |