تبليغاتX
دوست داشتن -
امروز به این نتیجه رسیدم که احمقانه ترین کار عمرم رو کردم . من معمولآ همچین تصمیماتی نمیگرفتم . معمولآ دوست دارم همه چیز زندگیم رو بسازم و درست کنم . ولی نمیدونم چرا این تصمیم رو گرفتم. همینکه دوباره برگردم این شرکت لعنتی . از یک طرف فکر میکنم اگه هی بهش فکر کنم بدتر میشه و نمیتونم تحمل کنم و از طرفی هر روز اتفاقاتی میافته که واقعآ به احمق بودنم میرسم.

از روزی که برگشتم اخلاق مدیر مربوطه کلی متفاوت شده . درست یادمه روزهایی که بهم زنگ میزد و یا روزی که اومدم تا دوباره صحبت کنیم . من همون کارمند قدیمی و خوب اینجا بودم . اما از روزی که برگشتم انگار میخواد تمام دق و دلی این چند وقته رو سرم خالی کنه . انگار واقعآ ۲۰ روزه که میام سر کار ! انگار نه انگار که به قول خودش وقتی اومد اینجا و اصلن نمیدونست حیطه کاری ما چطور هست و همه رو من بهش گفتم ! خودش بهم گفت : من انگار تازه از مادر متولد شده بودم و هیچی نمیدونستم ولی شما همه چیزهایی که میدونستی رو به من گفتی ..

وقتی فهمید توشرکتی که صد البته هزار بار بهتر از اینجا بود و رقیب بشمار میرفت استخدام شدم .. پیغام پشت پیغام و زنگ پشت زنگ . و حالا ...

شاید این پستم تکراری باشه اما من این پست رو برای خالی شدن خودم مینویسم .

امروز به داخلی یکی از همکاران زنگ زدم و چیزی رو باهاش چک کردم و بعد دریک مورد دیگه باهاش صحبت کردم . گویا آنتنها زودی بهش خبر دادند و اون اومده بوده بالا سر همکارم و وقتی تلفن رو با هم قطع کردیم . دادی زد جلوی اینهمه تازه وارد و به دوستم گفته که کاری نکن که تلفنهای داخلی رو هم مثل شهری ۳ دقیقه ای کنم !!!!

تنها حرفی که میتونم بهش بزنم اینه که یه آدم عقده ای هست . همین .

چون خودش میدونه و میبینه که از روزی که برگشتم با هیچکس هیچ صحبتی نمیکنم . آنتنهاش هی میان و میگن از تو بعیده که اینهمه ساکت باشی . وقتی میرم بیرون احساس میکنم این من نیستم . احساس میکنم چقدر تو خودم بودم . نمیدونم یک آدم چقدر بیشعور میتونه باشه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:37  توسط شیرین  |