سلام . امروز اومده ایم خونه مامان آقای همسر . اومدم تو وبلاگهای دوست جوونی هام و یه مقدار وبلاگ گردی کردم. الان دوهفته هست که سر کار نرفتم. نمیدونم چرا اصلآ هم دلم تنگ نشده . یه روز که از شرکت اومدم بیرون خیلی ناراحت بودم .. بیش از حد .. دیگه فردا صبحش نرفتم . به همین سادگی . فکر میکردم خیلی سخت باشه .. اما انقدر ناراحتی از اونجا کشیده بودم که انگار تازه میفهمم زندگی یهنی چی ؟؟ فرداش زنگ زدم و به منشی گفتم که دیروز تو پارکینگ خوردم زمین و کمرم درد میکنه و نمیتونم بیام اداره ... چند روز بعد هم به رئیس زنگ زدم و گفتم دکتر بهم ۲ ماه استراحت مطلق داده ... حالا دو هفته هست که نرفتم . البته خیلی سخته که ۷ سال و نیم عادت داشته باشی هر روز صبح بیدار بشی و بری یکجا .. چه روزهایی که وقتی خیلی خیلی ناراحت بودی با کار کردن اونجا سعی میکردی همه چیز رو فراموش کنی ... اما این رئیس جدید خیلی ادم بی منطقی هست ... یکهو میبینی داری پیر میشی و چیزی که ازت میمونه یه آدمی که نه اعصاب داره و نه حوصله . حتی حوصله دخمل کوچولوش که نفهمید تو این سالها چطوری بزرگ شد !!!! نمیدونی چی خوشحالش میکنه !! نمیدونی وقتی لووس میشه به چس احتیاج داره !!!؟؟ نمیدونی چرا واقعن چرا اینهمه مسر ه که خونه مامانیش بمونه !!؟؟؟ نمیفهمی چرا حال و حوصله جایی رفتن رو نداری ؟؟
صبح بلند میشی .. با استرس دخملی رو به زور از خواب بیدار میکنی و لباساشو میپوشونی .. جلوی آینه میری یه آرایشی میکنی تا پفهای چشمهات پوشیده بشه .. لباسهاتو تنت میکنی حتی دیگه لباسهای اداره رو آوردی خونه که هی عوض نکنی .. وقتی میبینی خانومهای دیگه لباسهاشونو تو اداره عوض میکنن و موقع رفتن بیرون یه عالم آرایش میکنن میخندی .. میخندی و میگی چه حالی دارن !!؟؟ من باید برم الان با دخملی یه عالم کلنجار برم تا بریم خونه بعد هم قبل از در آوردن لباسها یه گوشتی یا یه مرغی بزاری بیرون تا یخش آب بشه !!!!!!!! خلاصه پختن و کشیدن و جمع کردن خودت تنهای تنها ... به دخملی میگی میایی به من کمک کنی و اون هم میگه : نه . این نه میخوره توی سرت !!!!!!!!!!!!!!!! میخوابی در حالی که دخملی میگه مامان میایی نقاشی بکشیم و تو میگی : بخواب وگرنه تو دفترت مینویسم دیر خوابیدی و لیلا جون فردا دعوات میکنه و اونهم خیلی راحت میگه : بنویس من نمیترسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی فکر میکنی میبینی درسته که با کار کردنت یه عالمه چیزهای مادی بدست آوردی که همردیفهات ندارن اما از معنویات زندگی چیزی نفهمیدی .. یهو تصمیم گرفتم . ایندفعه به کسی چیزی نگفتم . یه روز صبح نرفتم . به اقای همسر گفتم مریضم . امروز نمیرم !!
حالا دیگه دخملی رو تا ظهر میذارم مهد . خیلی دوست داره اونجا رو . برای خودش خوبه . صبحها ساعت ۹ میبرمش . بیشتر میخوابه . از دخمل خوابالو زیاد خوشم نمیاد ! میبرمش مهد و میآم خونه .. ناهار درست میکنم و تمیزی و مطالعه . امتحان زبان دادم و کلاس اسمم رو نوشتم . دخملی بهم خیلی نزدیک شده . با هم خیلی بازی میکنیم و حرفهای دخمل و مادری میزنیم . طفلک خیلی مریض شده بود البته هنوز داره دارو میخوره ولی با اینحال وقتی دو روز پیش باز بردمش دکتر تا ببینیم خوب شده یا نه ۱ کیلو وزنش اضافه شده بود. غذاش خوب شده .. اخلاقش خوب شده و دائم قربون صدقه هم میریم . حالا دیگه هول هولکی غذا درست نمیکنم و اعصابم هم خیلی راحته .
زندگی اینه نه ؟ نمیدونم وقتی به کارم و جامو حقوقمو زحمتهام فکر میکنم میبینم چه کاری کردم . وقتی به زندیم میگم اخه چند بار زنده ایم !؟؟ کار میکنیم که زندگی کنیم یا زندگی که کار کنیم . من دومی شده بودم .
نمیدونم شاید نه مطمئنآ چند وقت دیگه از این وضع خسته میشم . ولی ایندفعه نمیخوام بخاطر عادت کار کنم . میخوام با عشق کار کنم .