تبليغاتX
دوست داشتن
خیلی خسته ام . اصلن حالم خوب نیست .. همه چیز با هم برام اتفاق افتاده ... واقعن دست آقای همسر درد نکنه . توی این موقعیت خیلی هوامو داره ... خودمم نمیدونم چیکار کنم.

دیشب همسری میگه میخوای دیگه نرو سر کار .خیلی خسته شدی . بمون و برو کلاسهای مدیریت فنی . الان ۷ سال و نیم سابقه داری اگه مدرک مدیریت فنی داشته باشی خیلی جاها میخوانت . اما نمیدونه که دیگه شاگرد اول دانشگاه توان خوندن یک رمان رو هم نداره ... باورم نمیشه کتابهای قطور .. بحثهای پیچیده و مفهومهای غیر واقعی به زبان دیگه برام مثل آب خوردن بود ... حالا یه کتاب که دستم میگیرم با اینکه عاشق کتابم نمیتونم تمرکز داشته باشم.. دو صفحه میخونم و می اندازم اونور .

دخملی زیاد حرفمو گوش نمیده . البته خیلیها میگن وسه خاطر سنشه .. اما میترسم . دخملی دیروز بهم گفت : من تو رو دوست ندارم . با اینکه مریض بود و به زور از خونه مامانم آورده بودمش و کلی گریه کرده بود و میدونم وضع درستی نداشت و بعدشم که بچه هست باز هم ناراحت شدم ... تو دلم یه غمی اومد ..

بعد آخر شب اومده مگه : مامان دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه .

خودمم نمیدونم چمه و چیکار کنم . از دست مامانم خیلی خیلی خیلی ناراحتم. اونی که همیشه پشت من بوده و تو خیلی مشکلات کمکم کرد و اگه اونو نداشتم معلوم نبود چی شده بود اما حالا یه کاری کرده که همه همینطوری موندن توش ... میرم خونمون تا دخملی ببرم اصلن نمیتونم نگاهش کنم . سلام و احوال پرسی تو هوا و بعد دخملی رو سریع جمع میکنم و میریم خونه .... دیروز انقدر گریه کرد که میخواد اونجا بمونه اما بهش توجهی نکردم تا دم خونه اون گریه کرد و من غرق تو افکار درهم خودم .

داشتم از شرکت برمی گشتم توی اتوبان مدرس بودم و داشتم با سرعت رانندگی میکردم . و تو فکر بودم و گاهن گریه ای که یکهو جلومو دیدم ترافیک شدیده .باورم نمیشد اصلن جلومو نمیدیدم . یه ترمزی کردم که یه ظرف و کیفم و همه وسایلم افتادند پایین و خودم اگه کمربند نبسته بودم تو شیشه بودم . صدای ترمز ماشین شنیده شد و بالاخره ایست ... باورم نمیشد .. من معمولن تند رانندگی میکنم و نمیترسم ولی تموم تنم میلرزید .نمیشد تو اتوبان نگه دارم وگرنه وایمیستادم  کنار.

این رئیس لعنتی قراره یکماهه به من اعلام کنه که آیا میشه تا ساعت ۳ بمونم و یا دیگه نیام سر کار.. ماشالله خدای اخلاق هم هست که اعصاب ندارم برم خودم ازش بپرسم .. تازه الان رفتم پیشش و گفتم سه روز باید صبحها بریم آمپول دخملی رو بزنیم و دیر میام . اونم چاره ای جر قبولی نداشت !! قیافه منو هر کی ببینه الان میترسه ! ۳ روزه یه رژ لب خالی به صورتم نخورده . منی که صبح پا میشم اول باید خط چشم بکشم !

مریضی دخملی و خ ر ی ت دکتر  هم که دیگه نگو و نپرس .. انقدر اعصابم از خودم و دکتر و همه خورده که نگو .. تازه فکر کنید دخملی اونطوری من باید اینجا توی این کریسمسی که پرنده هم اون طرف نیست جواب بده بیکار و الاف بشینم .

نمیخواستم بنویسم .ولی حالا خیلی سبک شدم                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:42  توسط شیرین  | 

امروز بعد از اینکه تولد دخملی تو مهد تموم شد اومدم شرکت . همیشه یه کوچه بغل شرکت هست که من اونجا ماشینم رو پارک میکنم . طبق معمول پارک کردم و داشتم قفل میزدم که یه چند نفر خانم با چادر مشکی بغل ماشین ایستاده بودند و صحبت میکردند که یه خانم دیوونه که اینجا ساکنه و همه از دستش فراریند. این خانوم دوونهه اومد با این خانمها سلام و علیک .. منم مشغول با ماشین بودم که یکهو دیوونهه اومد دم شیشه ماشین و با یه چیز آهنی که تو دستش بود میزد رو شیشه ماشین و هی داد میزد و فحش میداد و میگفت تو پدر منو کشتی ... میخوام بکشمت ... و کلی حرفهای دیگه .. میگفت: به من نگاه کن . سرتو نیانداز پائین ..

واقعآ داشتم سکته میکردم. نه گریه ام میگرفت و نه راحت بودم . بغض گلومو فشار میداد .. تا ۲ ساعت بعد گلوم درد میکرد . یکهو به این فکر افتادم که چرا من راه نمیافتم ... سوئیچ رو کردم تو ماشین و راه افتادم. زمین خیلی لیز بود و اعصابم هم خورد ... یه آقایی داشت میامد تا منو دید رفت به سمت چپ باورتون نمیشه ماشین لیز خورد به طرف چپ . من داشتم میزدم به آقاهه . اقاهه داد زد و من فقط تونستم بیاستم. فقط همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:11  توسط شیرین  | 

سرایدار خونه جدید آقا بشیره ...افغانیه ...  توی پارکینگ به اندازه دو تا انباری رو خالی کردند و دیوار وسطشو برداشتند و یه رختخواب انداشته .. از قرار معلوم اونطوری که به آقای همسر گفته زن و بچه اش تو یکی از واحد های ساختمون بغل زندگی میکنند و اونجا نهار و شام میخوره ولی شبها میاد توی این ساختمون میخوابه ..

هر روز که من میرم خونه میاد و در رو باز میکنه و به من میگه من میبندم . منم خوشحال از اینکه دیگه لازم نیست پیاده بشم.  اینو به آقای همسر گفته بودم . یکروز بهم گفت : اینجا قرار بود در پارکینگ رو ریموتی کنن ( من و آقای همسر میگیم بید بید ) ولی دو تا واحد قبول نکردند .. منم این رو هم به آقای همسر گفتم ..

نمیدونم چرا هر وقت با آقای همسر هستیم آقا بشیر نمیاد در رو باز کنه .. البته تعمدی در کار نباید باشه چون اصلآ اطاق آقا بشیر تو پارکینگه .. و در ورودی رو نمیتونه ببینه .

خلاصه امروز آقای همسر و دخملی زودتر رفتند پایین و ماشین رو تا دم درب پارکینگ آورده بودند . وقتی من رسیدم در رو باز کردم که یکهو آقا بشیر ظاهر شد و  و به من گفت : من درو میبندم شما بفرمایید تو و منم  مرسی .. و اون ادامه داد : این قبض تلفن قبلیها رو گذاشتم رو ماشینتون لطفآ با صاحبخونه تماس بگیرید و بعد پرداخت کنید و منم گفتم : باشه . و خداحافظی

وقتی اومدم تو ماشین اقای همسر گفت : بشیر چی گفت : منم توضیح دادم و بعد اونم گفت : خودم قبض رو دیدم و برداشتم بعدآ اینها رو میتونست به منم بگه . منم : و بعد ادامه داد : اصلآ فکر نکنم برای کسی در رو باز یا بسته کنه ...  من که ندیدم ... پس چرا برای تو باز میکنه  .. منم با اعتماد به نفس کامل گفتم : چرا برای خیلیها باز میکنه من خودم دیدم  و اصلن هم خودم و از تک و تا ننداختم .  که باز گفت : حواست باشه باهاش دیگه حرف نزن این جماعت پر رو هستند و تو هم ماشالله به خودت همچین میرسی حالا امر بهش مشتبه نشه یکوخت ... و من :  این حرفها یعنی چی ؟؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟ آقای همسر : حالا گفتم دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:16  توسط شیرین  | 

ضد حال يعني اين !!!

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:41  توسط شیرین  |