تبليغاتX
دوست داشتن

سلام . امروز اومده ایم خونه مامان آقای همسر . اومدم تو وبلاگهای دوست جوونی هام و یه مقدار وبلاگ گردی کردم. الان دوهفته هست که سر کار نرفتم. نمیدونم چرا اصلآ هم دلم تنگ نشده . یه روز که از شرکت اومدم بیرون خیلی ناراحت بودم .. بیش از حد .. دیگه فردا صبحش نرفتم . به همین سادگی . فکر میکردم خیلی سخت باشه .. اما انقدر ناراحتی از اونجا کشیده بودم که انگار تازه میفهمم زندگی یهنی چی ؟؟ فرداش زنگ زدم و به منشی گفتم که دیروز تو پارکینگ خوردم زمین و کمرم درد میکنه و نمیتونم بیام اداره ... چند روز بعد هم به رئیس زنگ زدم و گفتم دکتر بهم ۲ ماه استراحت مطلق داده ...  حالا دو هفته هست که نرفتم . البته خیلی سخته که ۷ سال و نیم عادت داشته باشی هر روز صبح بیدار بشی و بری یکجا .. چه روزهایی که وقتی خیلی خیلی ناراحت بودی با کار کردن اونجا سعی میکردی همه چیز رو فراموش کنی ... اما این رئیس جدید خیلی ادم بی منطقی هست ... یکهو میبینی داری پیر میشی و چیزی که ازت میمونه یه آدمی که نه اعصاب داره و نه حوصله . حتی حوصله دخمل کوچولوش که نفهمید تو این سالها چطوری بزرگ شد !!!! نمیدونی چی خوشحالش میکنه !! نمیدونی وقتی لووس میشه به چس احتیاج داره !!!؟؟ نمیدونی چرا واقعن چرا اینهمه مسر ه که خونه مامانیش بمونه !!؟؟؟ نمیفهمی چرا حال و حوصله جایی رفتن رو نداری ؟؟

صبح بلند میشی .. با استرس دخملی رو به زور از خواب بیدار میکنی و لباساشو میپوشونی .. جلوی آینه میری یه آرایشی میکنی تا پفهای چشمهات پوشیده بشه .. لباسهاتو تنت میکنی حتی دیگه لباسهای اداره رو آوردی خونه که هی عوض نکنی .. وقتی میبینی خانومهای دیگه لباسهاشونو تو اداره عوض میکنن و موقع رفتن بیرون یه عالم آرایش میکنن میخندی .. میخندی و میگی چه حالی دارن !!؟؟ من باید برم الان با دخملی یه عالم کلنجار برم تا بریم خونه بعد هم قبل از در آوردن لباسها یه گوشتی یا یه مرغی بزاری بیرون تا یخش آب بشه !!!!!!!!  خلاصه پختن و کشیدن و جمع کردن خودت تنهای تنها ... به دخملی میگی  میایی به من کمک کنی و اون هم میگه : نه . این نه میخوره توی سرت !!!!!!!!!!!!!!!! میخوابی در حالی که دخملی میگه مامان میایی نقاشی بکشیم و تو میگی : بخواب وگرنه تو دفترت مینویسم دیر خوابیدی و لیلا جون فردا دعوات میکنه و اونهم خیلی راحت میگه : بنویس من نمیترسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی فکر میکنی میبینی درسته که با کار کردنت یه عالمه چیزهای مادی بدست آوردی که همردیفهات ندارن اما از معنویات زندگی چیزی نفهمیدی .. یهو تصمیم گرفتم . ایندفعه به کسی چیزی نگفتم . یه روز صبح نرفتم . به اقای همسر گفتم مریضم . امروز نمیرم !!

حالا دیگه دخملی رو تا ظهر میذارم مهد . خیلی دوست داره اونجا رو . برای خودش خوبه . صبحها ساعت ۹ میبرمش . بیشتر میخوابه . از دخمل خوابالو زیاد خوشم نمیاد ! میبرمش مهد و میآم خونه .. ناهار درست میکنم و تمیزی و مطالعه . امتحان زبان دادم و کلاس اسمم رو نوشتم .  دخملی بهم خیلی نزدیک شده . با هم خیلی بازی میکنیم و حرفهای دخمل و مادری میزنیم . طفلک خیلی مریض شده بود البته هنوز داره دارو میخوره ولی با اینحال وقتی دو روز پیش باز بردمش دکتر تا ببینیم خوب شده یا نه ۱ کیلو وزنش اضافه شده بود. غذاش خوب شده .. اخلاقش خوب شده و دائم قربون صدقه هم میریم . حالا دیگه هول هولکی غذا درست نمیکنم و اعصابم هم خیلی راحته .

زندگی اینه نه ؟ نمیدونم وقتی به کارم و جامو  حقوقمو زحمتهام فکر میکنم میبینم چه کاری کردم . وقتی به زندیم میگم اخه چند بار زنده ایم !؟؟ کار میکنیم که زندگی کنیم یا زندگی که کار کنیم . من دومی شده بودم .

نمیدونم شاید نه مطمئنآ چند وقت دیگه از این وضع خسته میشم . ولی ایندفعه نمیخوام بخاطر عادت کار کنم . میخوام با عشق کار کنم .  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:35  توسط شیرین  | 

خیلی خسته ام . اصلن حالم خوب نیست .. همه چیز با هم برام اتفاق افتاده ... واقعن دست آقای همسر درد نکنه . توی این موقعیت خیلی هوامو داره ... خودمم نمیدونم چیکار کنم.

دیشب همسری میگه میخوای دیگه نرو سر کار .خیلی خسته شدی . بمون و برو کلاسهای مدیریت فنی . الان ۷ سال و نیم سابقه داری اگه مدرک مدیریت فنی داشته باشی خیلی جاها میخوانت . اما نمیدونه که دیگه شاگرد اول دانشگاه توان خوندن یک رمان رو هم نداره ... باورم نمیشه کتابهای قطور .. بحثهای پیچیده و مفهومهای غیر واقعی به زبان دیگه برام مثل آب خوردن بود ... حالا یه کتاب که دستم میگیرم با اینکه عاشق کتابم نمیتونم تمرکز داشته باشم.. دو صفحه میخونم و می اندازم اونور .

دخملی زیاد حرفمو گوش نمیده . البته خیلیها میگن وسه خاطر سنشه .. اما میترسم . دخملی دیروز بهم گفت : من تو رو دوست ندارم . با اینکه مریض بود و به زور از خونه مامانم آورده بودمش و کلی گریه کرده بود و میدونم وضع درستی نداشت و بعدشم که بچه هست باز هم ناراحت شدم ... تو دلم یه غمی اومد ..

بعد آخر شب اومده مگه : مامان دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه .

خودمم نمیدونم چمه و چیکار کنم . از دست مامانم خیلی خیلی خیلی ناراحتم. اونی که همیشه پشت من بوده و تو خیلی مشکلات کمکم کرد و اگه اونو نداشتم معلوم نبود چی شده بود اما حالا یه کاری کرده که همه همینطوری موندن توش ... میرم خونمون تا دخملی ببرم اصلن نمیتونم نگاهش کنم . سلام و احوال پرسی تو هوا و بعد دخملی رو سریع جمع میکنم و میریم خونه .... دیروز انقدر گریه کرد که میخواد اونجا بمونه اما بهش توجهی نکردم تا دم خونه اون گریه کرد و من غرق تو افکار درهم خودم .

داشتم از شرکت برمی گشتم توی اتوبان مدرس بودم و داشتم با سرعت رانندگی میکردم . و تو فکر بودم و گاهن گریه ای که یکهو جلومو دیدم ترافیک شدیده .باورم نمیشد اصلن جلومو نمیدیدم . یه ترمزی کردم که یه ظرف و کیفم و همه وسایلم افتادند پایین و خودم اگه کمربند نبسته بودم تو شیشه بودم . صدای ترمز ماشین شنیده شد و بالاخره ایست ... باورم نمیشد .. من معمولن تند رانندگی میکنم و نمیترسم ولی تموم تنم میلرزید .نمیشد تو اتوبان نگه دارم وگرنه وایمیستادم  کنار.

این رئیس لعنتی قراره یکماهه به من اعلام کنه که آیا میشه تا ساعت ۳ بمونم و یا دیگه نیام سر کار.. ماشالله خدای اخلاق هم هست که اعصاب ندارم برم خودم ازش بپرسم .. تازه الان رفتم پیشش و گفتم سه روز باید صبحها بریم آمپول دخملی رو بزنیم و دیر میام . اونم چاره ای جر قبولی نداشت !! قیافه منو هر کی ببینه الان میترسه ! ۳ روزه یه رژ لب خالی به صورتم نخورده . منی که صبح پا میشم اول باید خط چشم بکشم !

مریضی دخملی و خ ر ی ت دکتر  هم که دیگه نگو و نپرس .. انقدر اعصابم از خودم و دکتر و همه خورده که نگو .. تازه فکر کنید دخملی اونطوری من باید اینجا توی این کریسمسی که پرنده هم اون طرف نیست جواب بده بیکار و الاف بشینم .

نمیخواستم بنویسم .ولی حالا خیلی سبک شدم                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:42  توسط شیرین  | 

امروز بعد از اینکه تولد دخملی تو مهد تموم شد اومدم شرکت . همیشه یه کوچه بغل شرکت هست که من اونجا ماشینم رو پارک میکنم . طبق معمول پارک کردم و داشتم قفل میزدم که یه چند نفر خانم با چادر مشکی بغل ماشین ایستاده بودند و صحبت میکردند که یه خانم دیوونه که اینجا ساکنه و همه از دستش فراریند. این خانوم دوونهه اومد با این خانمها سلام و علیک .. منم مشغول با ماشین بودم که یکهو دیوونهه اومد دم شیشه ماشین و با یه چیز آهنی که تو دستش بود میزد رو شیشه ماشین و هی داد میزد و فحش میداد و میگفت تو پدر منو کشتی ... میخوام بکشمت ... و کلی حرفهای دیگه .. میگفت: به من نگاه کن . سرتو نیانداز پائین ..

واقعآ داشتم سکته میکردم. نه گریه ام میگرفت و نه راحت بودم . بغض گلومو فشار میداد .. تا ۲ ساعت بعد گلوم درد میکرد . یکهو به این فکر افتادم که چرا من راه نمیافتم ... سوئیچ رو کردم تو ماشین و راه افتادم. زمین خیلی لیز بود و اعصابم هم خورد ... یه آقایی داشت میامد تا منو دید رفت به سمت چپ باورتون نمیشه ماشین لیز خورد به طرف چپ . من داشتم میزدم به آقاهه . اقاهه داد زد و من فقط تونستم بیاستم. فقط همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:11  توسط شیرین  | 

سرایدار خونه جدید آقا بشیره ...افغانیه ...  توی پارکینگ به اندازه دو تا انباری رو خالی کردند و دیوار وسطشو برداشتند و یه رختخواب انداشته .. از قرار معلوم اونطوری که به آقای همسر گفته زن و بچه اش تو یکی از واحد های ساختمون بغل زندگی میکنند و اونجا نهار و شام میخوره ولی شبها میاد توی این ساختمون میخوابه ..

هر روز که من میرم خونه میاد و در رو باز میکنه و به من میگه من میبندم . منم خوشحال از اینکه دیگه لازم نیست پیاده بشم.  اینو به آقای همسر گفته بودم . یکروز بهم گفت : اینجا قرار بود در پارکینگ رو ریموتی کنن ( من و آقای همسر میگیم بید بید ) ولی دو تا واحد قبول نکردند .. منم این رو هم به آقای همسر گفتم ..

نمیدونم چرا هر وقت با آقای همسر هستیم آقا بشیر نمیاد در رو باز کنه .. البته تعمدی در کار نباید باشه چون اصلآ اطاق آقا بشیر تو پارکینگه .. و در ورودی رو نمیتونه ببینه .

خلاصه امروز آقای همسر و دخملی زودتر رفتند پایین و ماشین رو تا دم درب پارکینگ آورده بودند . وقتی من رسیدم در رو باز کردم که یکهو آقا بشیر ظاهر شد و  و به من گفت : من درو میبندم شما بفرمایید تو و منم  مرسی .. و اون ادامه داد : این قبض تلفن قبلیها رو گذاشتم رو ماشینتون لطفآ با صاحبخونه تماس بگیرید و بعد پرداخت کنید و منم گفتم : باشه . و خداحافظی

وقتی اومدم تو ماشین اقای همسر گفت : بشیر چی گفت : منم توضیح دادم و بعد اونم گفت : خودم قبض رو دیدم و برداشتم بعدآ اینها رو میتونست به منم بگه . منم : و بعد ادامه داد : اصلآ فکر نکنم برای کسی در رو باز یا بسته کنه ...  من که ندیدم ... پس چرا برای تو باز میکنه  .. منم با اعتماد به نفس کامل گفتم : چرا برای خیلیها باز میکنه من خودم دیدم  و اصلن هم خودم و از تک و تا ننداختم .  که باز گفت : حواست باشه باهاش دیگه حرف نزن این جماعت پر رو هستند و تو هم ماشالله به خودت همچین میرسی حالا امر بهش مشتبه نشه یکوخت ... و من :  این حرفها یعنی چی ؟؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟ آقای همسر : حالا گفتم دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:16  توسط شیرین  | 

ضد حال يعني اين !!!

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:41  توسط شیرین  | 

سرما خوردم... سرم خیلی درد میکنه .. دیروز نیامدم سر کار. دخملی رو هم نبردم مهد.

شنبه که رفتم دنبالش خونه مامانم باز شروع کرد گریه کردن که من نمیام خونه و میخوام اینجا بمونم و با شهرزاد کوچولو ( دختر طبقه پایینی ) بازی کنم . انقدر گریه کرد . همون حین هم مامانم بغلش کرده بود و من به زور لباس تنش میکردم . یه حالتی شده بودند هم مامانم و هم دخملی .. شدیدآ عصبی ..

دلم خیلی میسوخت اما چیکار میکردم. بالاخره از داد و بیداد های ما خانم همسایه پایینی با دخترش اومدند بالا . ترسیده بودند که دخملی چیزیش شده . دخملی رفت تو بغل خانم همسایه و اونهم بردش خونشون و باهاش صحبت کرد . مامانم هم گریه میکرد که پسر خواهرم که اونجا بود پرسید : مامانی تو چرا گریه میکنی ... منم داشتم گریه میکردم . که مامانی گفت : از دستشون خسته شدم .. همش میترسم و دلم نگرونه تا ساعت ۵ میشه که این دختر ( من) میاد دنبال دخملی . میگم باز شروع میشه . خیلی ناراحت میشه این دختر .

بعد رو به من کرد و گفت : فکر کن دختر نداری .. من بزرگش میکنم . دیگه نیا دنبالش . بزار همینجا راحت زندگی کنه .

منم میگفتم : اخه مگه میشه ؟ من مامانشم ..

خلاصه دخملی راضی شد که بریم خونمون و رفتیم .

بعدآ با خواهر بزرگم صحبت کردم . اون میگفت : مامان بهش گفته : اینها نباید از اینجا میرفتند . این بچه مال اینجاست . دلش اینجاس . خلاصه همه رو تقصیر من گذاشته بود.

هر چی فکر میکنم میبینم درسته که تا اونموقع که اونجا بودیم از نظر دخملی مشکلی نداشتیم البته اون خیلی کوچیک بود اما مشکلات زیاد دیگه ای داشتیم که همش الحمدلله حل شد .

واقعآ نمیدونم چیکار باید بکنم . خواهرم بهم میگه برو پیش روانشناس و در مورد دخملی باهاش صحبت کن . و یا حتی در مورد رفتار خودت . آخه منکه میدونم تا برم روانشناس بهم میگه ک دیگه سر مار نرو و برای تنهایی دخملی فکری کن . پس چیکار کنم.

امروز هم آقای همسر یه گریزی زد و تو لفافه بهم میخواست بفهمونه که بهتره نرم سر کار و بمونم خونه . و بهم گفت که از صبح تا ساعت ۳ که توی مهده و تو نمیدونی چیکار میکنه بعدش هم خونه مامانت و بعد به زور خونه خودمون !!

واقعآ نمیدونم چیکار کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:13  توسط شیرین  | 

هفته پیش خونه مادر شوهرم بودید . مادر شوهر به برادر شوهر کوچیکم که با همسرم توی یه شرکت کار میکنند گفت : ظرف غذاتو اوردی تا برای فردا غذا بذارم ؟؟ که برادر شوهرم گفت : نه .. امروز غذایی که شیرین داده بود رو خوردیم و غذام موند . با تعجب گفتم : چه غذایی ؟ گفت : لازانیا .. دستتون  درد نکنه خیلی خوش مزه شده بود .  که پدر شوهر گرام زیر لب گفتند : واه واه اونهم غذای چرب درست کرده و من  

آخه تو فامیل چند تا غذای من زبانزد خاص و عامه که یکیس لازانیاس و یکی سوپ جو و قارچ ... که همیشه هر کی میخواد بیاد خومون سفارش میده و اوایل من هم درست میکردم که الان یک کم بدجنس شدم و دیر به دیر برای مهمون درست میکنم . نتیجتآ چند باری وقتی رفتیم خونه مادر شوهر .. ایشون همه وسایلشو گرفتند و گفتند میشه لازانیا درست کنی .. حالا نه یکی نه دو تا برای حداقل ۲۰ نفر ...

بگذریم . من گفتم : اخه اقای همسر اصلن غذا نمیبره من لازانیا درست کرده بودم و میدونستم شما دوست دارید براتون فرستادم . اخه واقعیتش ظرف غذاشو اقای همسر تو شرکت قبلیش جا گذاشته و الان ظرف نداره ..هر جا رفتم بخرم گفتند تموم کردیم ... مادر اقا یهمسر گفتند من براش یه ظرف میخرم ..

این هفته یعنی همین دیروز رفته بودیم خونه مادر شوهر ... که موقع اومدن ایشون گفتند : من ظرف غذا خریدم و منم کلی تشکر کردم .. و بعد گفتند :چون میدونستم شما تو اسباب کشی هستید و ممکنه شیرین غذا درست نکنه برای اقای همسر غذا ریختم تو ظرفش تا شنبه نهار بخوره .. و من :  کاش یمی منو هم آدم حساب میکرد ... اخه من که سر کار نمیرم و یا من که غذا ندارم و نمیخورم !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:58  توسط شیرین  | 

دیروز از یکسری اخبار مطمئن شدم ... اینکه بالاخره کاسه صبر مدیر عامل ( برادر بزرگه ) لبریز شده و امتیاز یه شرکت دیگه رو به کوچیکه داده تا از اینجا بره !! تا اینجاش بد نیست اما قراره بچه های این قسمت رو هم با خودش ببره !!!

وقتی فکرشو میکنم این آدم الان که زیر مجموعه این شرکت به این بزرگی هستیم با ما چیکارا که نمیکنه حالا فکر کن بریم توی یه آپارتمان با این !!!

الان وضعیت سبزه آخه وسه یه نمایشگاه رفته و تا شنبه نیست !

وقتی از اینجا میرفتم تمام پرونده ها زیر دستم بود و حالا انگار دو روزه برگشتم ... انشالله خودش هم تو دلش افتاده باشه که منو با خودش نبره

بعدآ نوشتم :  یک همکار یداریم که حدودآ ۶۰ سالشه ... فوق العاده عاطفی و بی عقل آقای (ج)... همه چیزشو از دست د اده و مدیر عامل بخاطر کمک اوردنشون اینجا ... بعضی وقتها حرفهایی میزنه که آدمو به فکر میاندازه :

چند وقت پیش یکی از همکاران مرد اقای (ع)  کارش جایی درست شده بود و خیلی خوشحال بوده . اقای (ع) و خانم (ب) و اقای (ج) با هم داشتند صحبت میکردند که خانم (ب) میگه حالا که کارتون درست شد اقای ع باید یه شب شام مهمون کنیمون "دشت بهشت " که آقای ج میگه : نه من دشت بهشت نمیرم .... و همه میگن اونجا که خیلی خوبه ... که آقای ج میگه : فکر کنید اونور دیوار یکسری آدم اسیر و زندانی و اینور دیوار ما جوجه کباب بخوریم و قهقه خنده و شادی باشیم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:19  توسط شیرین  | 

امروز شنبه هست . سردمه .. الان تو شرکتم و رفتم پالتوم رو هم پوشیدم. توم داره میلرزه ...

اینهفته باید اسباب کشی کنیم حال و حوصله نداریم ( همراه آقای همسر ) هر روز خونمون رو نگاه میکنیم و میگیم : کی اینها رو جمع کنه !!!؟؟؟ خدایا کمکون کن .. یه قدرتی یه چیزی یا یه ذره حوصله بده ..

دیروز تولدم بود . یه روز معمولی ولی همراه با دلشوره . ۲۹ سالم شده . وای خدای من من که خیلی کوچیک بودم . پس چی جوری ۲۹ سالم شد !؟ همیشه فکر میکردم وقتی یکی ۲۹ سالشه خیلی بزرگه اما من با داشتن همسر و دختری که تا چند وقت دیگه قدش به قدم میرسه هنوز احساس کوچیکی میکنم !

منتظرم... یه جایی رفتم مصاحبه . اگه بشه خیلی خوبه .. از آدمهای اینجا بد میاد . پنجشنبه زنگ زدم اونجا و از منشی پرسیدم که ایا کسانی رو که میخواستند رو انتخاب کردند میگه : هنوز نه . پس هنوز جای امیدواری هست ... امروز هم که اونجا تعطیله پس از فردا دوباره منتظر ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:12  توسط شیرین  | 

امروز به این نتیجه رسیدم که احمقانه ترین کار عمرم رو کردم . من معمولآ همچین تصمیماتی نمیگرفتم . معمولآ دوست دارم همه چیز زندگیم رو بسازم و درست کنم . ولی نمیدونم چرا این تصمیم رو گرفتم. همینکه دوباره برگردم این شرکت لعنتی . از یک طرف فکر میکنم اگه هی بهش فکر کنم بدتر میشه و نمیتونم تحمل کنم و از طرفی هر روز اتفاقاتی میافته که واقعآ به احمق بودنم میرسم.

از روزی که برگشتم اخلاق مدیر مربوطه کلی متفاوت شده . درست یادمه روزهایی که بهم زنگ میزد و یا روزی که اومدم تا دوباره صحبت کنیم . من همون کارمند قدیمی و خوب اینجا بودم . اما از روزی که برگشتم انگار میخواد تمام دق و دلی این چند وقته رو سرم خالی کنه . انگار واقعآ ۲۰ روزه که میام سر کار ! انگار نه انگار که به قول خودش وقتی اومد اینجا و اصلن نمیدونست حیطه کاری ما چطور هست و همه رو من بهش گفتم ! خودش بهم گفت : من انگار تازه از مادر متولد شده بودم و هیچی نمیدونستم ولی شما همه چیزهایی که میدونستی رو به من گفتی ..

وقتی فهمید توشرکتی که صد البته هزار بار بهتر از اینجا بود و رقیب بشمار میرفت استخدام شدم .. پیغام پشت پیغام و زنگ پشت زنگ . و حالا ...

شاید این پستم تکراری باشه اما من این پست رو برای خالی شدن خودم مینویسم .

امروز به داخلی یکی از همکاران زنگ زدم و چیزی رو باهاش چک کردم و بعد دریک مورد دیگه باهاش صحبت کردم . گویا آنتنها زودی بهش خبر دادند و اون اومده بوده بالا سر همکارم و وقتی تلفن رو با هم قطع کردیم . دادی زد جلوی اینهمه تازه وارد و به دوستم گفته که کاری نکن که تلفنهای داخلی رو هم مثل شهری ۳ دقیقه ای کنم !!!!

تنها حرفی که میتونم بهش بزنم اینه که یه آدم عقده ای هست . همین .

چون خودش میدونه و میبینه که از روزی که برگشتم با هیچکس هیچ صحبتی نمیکنم . آنتنهاش هی میان و میگن از تو بعیده که اینهمه ساکت باشی . وقتی میرم بیرون احساس میکنم این من نیستم . احساس میکنم چقدر تو خودم بودم . نمیدونم یک آدم چقدر بیشعور میتونه باشه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:37  توسط شیرین  |